داستان کم و عالیخیال باطل

داشتم خواب میدیدم که مامان صدام کرد بریم #اس گفتم من با این قیافه بیام؟؟ منتهی چون خواب بودم و داشتم از این پهلو به اون پهلو میشدم نشنید! با دوستش رفت. امروز مثل جمعه بود خونمون! بجز زن داداش هیچکس سرکار نرفت و خستگی این دوروز تعطیلات رو در کردیم :)) اصلا تو حال خودم نیستم حوصله ندارم و اصلا به سر به سر گذاشتن های بقیه واکنشی نشون نمیدم. حتی جواب سوال های بابارو هم نمیدم!! فقط همین یک ربع پیش گفت فردا میای داهات ماه؟ سر ت دادم!! گفت پس بیدار شو صبح. اصلا نگاهش نکردم و حتی نپرسیدم ساعت چند حتی باشگاه فردا هم برام مهم نیست. به بهی پیام دادم فردا هستی ولی جواب نداد. گمونم پیام بهش نرسیده شایدم انتن نداره یا خاموشه! چون تایید ارسال هم نیومد. اخر شب گرسنه بودم کیک ساده کاکائویی درست کردم و گذاشتم سرد شد وقتی بریدم دیدم وسطش نپخته :/ یه امروز امتحان نکردم که پخته یا نه ها خلاصه که دوباره گذاشتم تو فر و یکمم روش سوخت ولی بد نشد. حجم عظیمی از بغض تو گلومه نمیدونم چرا و میدونم چرا! عکس هامو تو لپ تاپ نگاه میکردم که یه دفعه پی بردم چه عکس های قشنگی دارم!! دوتاشو انتخاب کردم هردوش هم تو باغیم با کلاه دخترعمو @ش! یکیش برای تل و اونیکی اینستا تل رو خیلی دوست دارم. البته افکتی انتخاب کردم که زیاد صورتم مشخص نیست. دیشب تو مسجد برق هارو خاموش کردن برای اینکه فضا خیلی معنوی بشه و گریه و الباقی! دلم خواست بزنم زیر گریه یکی دو قطره بیشتر نتونستم. اخر شب تو ماشین سرمو گذاشتم رو شونه مامان و اشک. شاید بخاطر فضای عذا داری این روزاست که فاز افسردگی برداشتم!! کاش جایی بود از ته دل فریاد میزدم خدا با ما به ازین باش که با خلق جهانی. شکرت♡


puma. تو ,هم ,گذاشتم ,اصلا ,سر ,های ,به سر ,انتخاب کردم ,اخر شب ,هردوش هم ,های قشنگیمنبع

داستان کوتاه

مشخصات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

موسسه خیریه سگالمحل تبلیغات شما

آخرین جستجو ها

توس رایانه ::::::::::: همه چیز همین جا وبلاگ من وکیل پایه یک دادگستری و مشاور حقوقی | یونس صادقی ورق استيل zaban فروشگاه اینترنتی رز وارنا آموزش برنامه نویسی بصورت پروژه محور خدمات آموزش آرایشگری بانوان tebdoost درس و مدرسه